|
خاطرات مدرسه |
سلام بچه ها بلاخره بعد از یه مدت نسبتا طولانی میخوام آپ کنم امیدوارم خوشتون بیاد و ناراضی نباشید خوشحال میشم که در آخر نظرتونو بدونم نمیدونم کیا میدونن کیا نمیدونن که من بچه تبریز هستم . آدمای که منو میشناسن همیشه میگن تو که بچه ترکی ولی چرا فارسی حرف میزنی؟نمیدونم چرا ولی فارسی صحبت کردنم راحته حالا بگذریم ما هم بالاخره از مدرسه خلاص شدیم (کاش که نمیشدیم) همیشه سالای قبل یه جوری خودمو میزدم به مریضی یا مدرسه رو 2 دره میکردم که نرم ولی امسال 1 روزم غیبت نداشتم به عشق بچه ها و اون شورو شوق میرفتم مدرسه. من از سال اول دبستان تا سوم تو مدرسه غیر انتفاعی امین میخوندم .یه مدرسه خوب و تمیزی بود .دورانی بود که آدم دوست پیدا میکرد دوستای زیادی داشتم ولی الان دیگه از خیلیاشون خبر ندارم فقط یکی از دوستام به اسم فرشید که اونم سالی یه بار میبینمش .یکی ازدوستانم که اسمش سپهربود تا این 3.4 سال قبل میدیدمش البته تو تلویزیون .آخه تو 1.2 تا از فیلمای تبریز بازی میکرد ولی الان دیگه محو شده و خبری ازش ندارم.از اون همه دوست فقط یکی موند که اونم فرشیده که میبینمش. بعد از سال سوم 2 سال رفتم مدرسه آزادگان تا پنجم یکی از بهترین مدرسه های اون موقع حیاط بزرگ با بچه های یکی یدونه خیلی مدرسه بزرگی بود و توش همه کار میشد انجام داد .یادمه خود من تو اونجا به بچه ها کشتی میگرفتم یعنی اکثر بچه ها تو یه قسمتی از حیاط زنگای تفریح مسابقه کشتی میدادن.البته مجاز نبود این کارا یعنی ناظم مدیرمون میگرفتن ولی بیخی همه این چیزارو .بچه هاشم که همه جور آدم بود البته تو کلاس ما یه 7،8 نفری خوب بودن بقیه همش خفن که دیگه نگو. یه بار تو کلاس یکی از بچه ها واسه اونیکی چاقو کشید که خورد به دستش جالب اینجا که این دوتا شونم دوستای صمیمی بودن که حالا بگذریم چه اتفاقاتی افتادو چیا شد. بعد دیگه من از اون مدرسه در اومدم رفتم مدرسه سراج. یه مدرسه کوچیک که بیشتر شبیه یه خونه بود تا مدرسه .ناظم و مدیرش خیلی جدی بودن حتی نمیتونستیم تی شرت یا پیراهن آستین کوتاه بپوشیم تو مدرسه. 2 سال اول زیاد خوب نبود ولی سال سوم با بچه های کلاس خوش میگذروندیم با همدییگه صمیمی بودیم هوای همدیگرو داشتیم .اون موقع ما 4 نفر یعنی من ،مرتضی ،قاسم و روزبه بیشتر از بقیه صمیمی بودیم .قاسم که زیدش تو تهران بود مرتضی هم که تو همین تبریز با یه دختر دوست بود که یه دفعه هم بابای مرتضی جفتشونو دیده بود روزبه هم که از فامیلشون که منم میشناختمش دوست بود ولی هیچ وقت بهش رو نمیداد خوب یادمه همیشه به عشق اون میومد تو محله ی ما ولی اصلا به روشم نگاه نمیکرد دختره.منم تو مدرسه هی سر به سره روزبه میذاشتمو چون میدونستم واقعا عاشق طرف اذیتش میکردم خانواده های 2 طرفم از این ماجرا اطلاع داشتن ولی الان یعنی اون روز که روزبه و دیدم ازش پرسیدم ماجراشون چی شد گفت که دیگه با هم دوست شدنو به سلامتی رفیق شدن منم که شلوغی میکردم ولی نه به حد اینا. اون سال هم تموم شد و من وارد یه دوره دیگه ی شدم سال اول دبیرستان و مدرسه ی که نمیتونم اسمشو بگم وحشتناکترین دوران تحصیلی من اونجا بود یه مدرسه با حیاط 20 متری شاید یکم اینورو اونور .از 20 تا دانش آموز کلاس 12 نفر سیگاری یا 2 ساله بودن .اکثرشون هم خلاف .نیما ، شهاب،بهنام دوستای صمیمی من بودن یعنی از همشون بهتر .الان فقط با نیما ارتباط دارم پسره با معرفت و باحالیه مثبت نیست ولی به رفیقش خیانت نمیکنه (دخترا بیشتر میشناسنش) تو اون مدرسه همه کار میکردن یه بار نزدیک 4شنبه سوری من از نیما یکم وسایل تو مدرسه گرفتم زنگ که خورد یکی از بچه ها اینارو دید منم کلاس داشتم رفتم تو ساندیویچی بعد دیدم چند نفر بیرون منتظرم هستن که وسایلو 2 دره کنن منم چاره ی نداشتم یکی از بچه های کلاس دیگه پیشم بود وسایلو دادم به اون و گفتم بعدن بهم پس بده که اون از همه بدتر شد و همرو خودش برد البته من که نبخشیدمش و آخره سال حسابی گیر افتاده بود یعنی انقدر بلا سرش اومد که دیگه بماند .تو اون مدرسه من از کسی نمی ترسیدم ولی باید فقط هواسمونو به پشتمون بود که یه موقع از پشت نزننمون یا اینکه یه چاقو همیشه پیشمون باشه چون کوچیکترین اشتباه اخلاقی ممکن بود اتفاشی بیوفته که یه عمر پشیمونی داره .همیشه سره کلاسا یه 3.4 نفری اخراج میشدن مخصوصا تو کلاس دینی که یه بار 18 نفر از کلاس اخراج شدن حتی چند بارم با معلم دینی دعوا کردیم. حالا فکر نکنین که من آدم خفنی هستما نه ولی معلم دینیمو مزخرفترین معلی بود که کم تو عمرم دیده بودم .یه آدم چرت که هرچی از دهنش در میومد به آدم میگفت .آخر سال با همین معلم دینی درس داشتیم ناظممون اومد کلاسمون و گفت که این روزه آخری خواهش میکنم کاری نداشته باشین ولی کی گوش میکرد 20 نفر میخواستن بلای سرش بیارن که تا آخره عمرش یادش نره من خودم خیلی دله پری ازش داشتم و اصلا عامل اصلی همین خراب کاریا من بودم همون روز همه ی بچه های کلاس اخراج شدن و غیر از 2 نفر بقیه جلو دفتر صف کشیدن وخلاصه که حسابی از خجالتمون در اومدن ولی بازم مهم نبود چون دیگه داشتیم از توم مدرسه راحت میشدیم ولی بعدا خیلی منو اذیت کردن تو دادن پرونده ،انضباط و چیزای دیگه بالاخره از اون مدرسه در اومدم و رفتم مدرسه ی که بهترین دوران تحصیلی من اونجا بود اول مهر وقتی که رفتیم سره کلاس هیچ کدوم همدیگرو نمیشناختیم و همه باهم غریبه بودیم کسی با کسی حرف نمیزد و سکوت عجیبی تو کلاس ما بود حتی خیلی ناظم و مدیرمون میومدن کلاس و مارو تشویق میکردن حتی یه بار ناظممون اومد کلاس و گفت همه از این کلاس خیلی راضی هستن و اگه از کلاسای دیگه مزاحمتون شدن بهم بگین تا خودم حسابشو برسم .خلاصه ما تو اون مدرسه واسه خودمون برو بیایی داشتیم البته تا اواسط آذر ماه. تقریبا از اون موقع دیگه کلاسی شده بودیم شلوغ ترین کلاس و باحال ترین که معلمارو کفری میکردیم .یه صداهای در میاوردن یه کارای میکردن که معلمارو شاکی کرده بودیم طوری شده بود که ناظمو مدیر میومدن جلو در گوش وایمیستادن.سره کلاس اصول ،دینی خیلی شلوغی میکردیم ولی یه معلم ریاضی داشتیم که میمردیم از خنده .یه چیزای میگفت یه حرفای میزد که آدم شاخ در میاورد یه لهجه ی باحالیم داشت .سره کلاس این زیاد نمیتونستیم کاری کنیم چون طرف قاطی بود ولی یه معلم زبان داشتیم که آخره خنده بود ولی قاطی که میکرد مینداخت بیرون .خوشبختانه من اصلا نیوفتادم بیرون فقط یه بار سره کلاس رایانه معلم داشت درس میداد بغل دستی منم که باهم سره کامپیوتر نشسته بودیم گفت بریم تو این قسمتشو اون قسمتشو یه جورای کرم بریزیم بعد منم رفتم تو یه قسمتی از برنامه که یهو دیدم معلممون دیدو جفتمونم انداخت بیرون ولی من با اون معلم خیلی صمیمی بودم یکی از بهترین معلم های ما بود و باهاش خیلی جور بودم که معلم جونی هم بودخلاصه اون سال هم تموم شد و ما تو همون مدرسه سال سومو شروع کردیم .بهترین لحظه های من با دوستامون بود خیلی با هم جور بودیم هوای همدیگرم داشتیم حتی بعضی از بچه ها که از قبل باهم قهر بودن تو این مقطع رفیقو شفیق هم بودن از مدرسه جدید فقط 2 نفر به ما اضافه شده بودن وبقیه بچه های سال قبل بودیم .این سال وحشتناک مدرسه رو شلوغ میکردیم دیگه کلاس ما مشهور شده بود تو مدرسه از نظر شلوغی و انضباط.هر روز از انضباط یکی کم میشد یه بحثایی میکردیم تو کلاس که فقط شنیدن داشت اگه میگفتیم تو زنگ فلان معلم نمیذاریم درس بده نمیذاشتیم و تا آخره زنگ یه جوری با سوالاتو شلوغی وقتو میگذروندیم .اگه سره تخته سیاه مساله ی میخواستیم حل کنیم یه مساله رو 3 بار مینویشتیم پای تخته سیاه تا بچه ها دوباره نشینن پایه نوشتن و فقط با هم حرف بزنن. ماشال هیچ کدوم از معلما هم که دفترارو نگاه نمیکردن و فقط بلوف میزدن.یه ردیف آخر داشتیم که میگفتیم محله چینی ها آخه هرکی میرفت اونجا اغفال میشد معمولا 4نفر عضو ثابت اون پشت بودن.هم کدوممون یه لغب داشتیم از جمله اکبر پریشان ، حمید بیلی ،اوزون(به ترکی یعنی دراز) ،جوری(یعنی فرسوده) وپیشی(گربه) ولی باهم دعوای خفن نمیکردیم ممکن بود تیکه بندازیم ولی همش به شوخی بود منم که تیکه های معلمارو مینداختم .خدایی من شلوغ کلاس بودم ولی هیچ وقت از کلاس نیفتادم بیرون امسال یه بار از معلم اصولمون پرسیدم آقا من چطور پسریم و از من راضی هستین که اونم بهم گفت تو خیلی پسره با ادب و خوبی هستی دیگه من تا 1 هفته داشتم به حرف اون فکر میکردم که به شوخی گفت یا جدا ولی اون حرف الکی نمیزد و منم از اون موقع یکم بهتر شدم تو کلاسا .ولی خدایی من فقط جواب معلما و تیکه مینداختم دیگه زیاد شلوغیه زیادی نمیکردم خب دیگه سرتونو درد نیارم اینم خاطرات من بود تو دورانه مدرسه ببخشید که سرتونو درد آوردم راستی یه جیزی خوشحال میشم نظره شمارو راجب خودم بدونم اگه میشه تو قسمت نظر خواهی بگین تا آپ دیگه فعلا بابای
N
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:40 توسط مدفونشده |
|