نمیخوام با زور بگم که بخونین اگه دوست نداشتین بیخیشین ولی میخوام کل حرفهای دلمو بزنم
نمیدونم چی فکر میکنین راجب من ...خیلی بدم ، بچم ، سادم یا هر چی که فکرشو میکنین ولی یه چیزو میدونم که خیلی تنهام... خیلی تا حالا خیلی به این موضوع فکر کردم که چرا هیچ کس نیست که با من باشه هیچ کس تو این دنیای بزرگ نیست؟؟پس واقعا راسته که میگن خیلی دنیای بدیه (البته من اینجا یکم با ادب بودم)همیشه دوست داشتم با همه خوب باشم حتی با دشمنام دلم همیشه میخواد کوچیکترین کاری که از دستم بر میاد واسه هر کسی انجام بدم دوست ندارم به کسی خیانت کنم ولی به خودم خیانت میشه!دوست ندارم واسه خودم باشم بلکه میخوام حداقل واسه دیگران باشم ولی الان میبینم هیچی نیستم ..کجا برم؟پیش کی برم؟با کی حرف بزنم؟........همش واسه آدم خیاله ...هیچ کس به من اطمینان نکرد ولی من به همه اطمینان کردم از خیلی چیزا گذشتم که خودم باشم ولی نشد .
خوبی کجاس؟مهربونی کجاس؟فقط شده الکی همش وقتی که کسی حرف از مهربونی یا خوبی میزنه من منظورشو نمیفهمم چون غیر از کسی ندیدم یعنی اطرافیانم. ولی پس حرفا چی میشه؟کشک همش ؟مگه آدم همه ی حرفاشو باید به پدرو مادر بزنه ؟چی میشه مگه یکی همدم باشه مثل خودم مگه من چی میخوام منم دوست ندارم ناراحتی کسیو ببینم دوست دارم پایه صحبت همه بشینم تا اگه منو قابل دونستن دردودل کنیم...ولی الان مییبینم هیچی نیستم شاید یه تیکه یخ یا یه تیکه درخت خشک ؟؟؟؟نمیدونم واقعا نمیدونم من توی بیابون تنهام و هیشکی با من نیست حتی کسی نیست که به فکرم باشه و به نجاتم بیاد
(اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند(
از این جمله خیلی خوشم میاد
(آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگفت دوستت دارم) واقعیت زندگی من!!!
اگه من عاشقم پس معشوق کجاس؟اگه من کسیو دوست دارم پس چرا کسی منو دوست نداره؟اگه من زندم واسه کی زندم وواسه چی؟من دیگه خسته شدم همش سوال های به ذهنم میاد که جوایشونو هیچ کس به من نمیگه
میخوام برم دیگه..میخوام یه مدتی واسه خودم باشم یکمی شماها از دستم راحت بشین ..میخوام به همه ی کارام فکر کنم و تصمیم بگیرم
ولی کاش فقط اون کسی که من بهش نیاز دارم و اونم منو میخواد بهم بگه و بیاد پیشم تا دیگه جفتمون تنها نباشیم(ولی فکر نکنم فکر نکنم که اون طرفم بیاد پیشم چون هنوز خبر از علاقه ی من نسبت به خودشو نداره) اگرم داشته باشه از من فرار میکنه مثل همه ولی من دوست داشتم یه همدم یه یار یه کسی که بهش دل ببندمو بهش اطمینان داشته باشم و اونم به من اطمینان داشته باشه کنارم باشه ولی هیشکی نشد
من یه مدت نمیام این اطراف اگرم بیام واسه چک آف میامو زودم میرم یا یه سری هم به این نظرات میزنم نمیخواد دلتونم برام کبابشه یا آف های الکیو نظرهای الکی بدین .اگرم با من کاری داشتین میتونین به بعضی از کسای که با من رفیق هستن و من باهاشون ارتبات دارم پیغامتونو بگین یا ایمیل بزنینو نظر بدین ممکنه بگین اینبارم الکیه بازم میاد ولی من دیگه به این زودیا نمیام
خب منم رفتنی شدم
خب دیگه همتونو دوست دارم و برام خیلی عزیزین
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:9 توسط مدفونشده |